شمارهٔ ۱۷۹ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نهی چو نام سگ خود، به من مرا طلبی
نهم به پای سگت سر، به عذر بیادبی
وگرنه خون کنمش، گر بود دلت از سنگ؛
به نالهٔ سحری و، به آه نیمهشبی
به خنده چون گذری از برم، مشو غافل
ز اشک گوشهٔ چشمی و آه زیر لبی
عجب مدان که غلام ایاز شد محمود
بود ز بازی عشق این کمینه بوالعجبی
کند ز شیرهٔ عناب لب، دهان شیرین
کسی که تلخ شدش کام از می عنبی
به غیر من، که از آن لب شنیدهام دشنام
که تلخکام شود از حلاوت رطبی؟!
چگونه درد خود آذر به یار خود گویم؟!
حدیث او همه ترکی و، حرف من عربی!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان عشق و حسرت خود میپردازد. او از یک طرف به محبوبش میگوید که اگر به او بیاحترامی کند، ممکن است عواقب بدی داشته باشد. از سوی دیگر، شاعر به تلخی و درد دل خودش اشاره میکند و میگوید که چگونه نمیتواند احساساتش را به محبوب منتقل کند، چون زبانشان متفاوت است. او همچنین به عشق و بازیهای آن اشاره میکند و اینکه این عشق میتواند حلاوت و تلخی را به همراه داشته باشد. در نهایت، شاعر به بوالعجبی از عشق و تأثیرات آن بر روح و روانش اشاره میکند.