نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۱ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

خوش آنکه بسر رسیده باشی

من مرده، تو آرمیده باشی

دانی که چه دیده ام شب هجر

گر روز فراق دیده باشی!

از جام رقیب، می ننوشی

گر خون دلم چشیده باشی

قاصد! نرسیده بر لبم جان

ای کاش باو رسیده باشی!

با او دو بدو نشسته، گویی

یک یک زمن آنچه دیده باشی

باز آی که گوییم نهانی

هر حرف کزو شنیده باشی

ظلم است که، از قفس برانیش

مرغی که پرش بریده باشی

انگار آذر روی چون زان باغ

از شاخ گلی نچیده باشی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر احساسات عمیق عشق و درد فراق را بیان می‌کند. گوینده ابراز می‌کند که آرزو دارد معشوقش در کنار او باشد، زیرا او به شدت از دوری‌اش رنج می‌برد. او از تیرگی شب‌های بی‌معشوقی و دلتنگی که در این مدت تجربه کرده صحبت می‌کند و به حسادت به کسی اشاره می‌کند که معشوق را به دست دارد. همچنین، او از نیاز به بازگشت معشوق و صحبت‌های نهانی با او سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که دلسوزی برای انسانی که از قفس رنج می‌برد، ظلم است. در نهایت، او زیبایی معشوق را به گل باغ تشبیه می‌کند و حسرتی به این خاطر که او را در کنار خود ندارد، احساس می‌کند.