شمارهٔ ۱۸۴ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
از جفا، اهل وفا را بزبان آوردی
دل بجان، جان بلب و لب بفغان آوردی
خون خود میطلبند از تو جهانی، آری
رسم بیداد تو اول بجهان آوردی!
برده عشقت ز جوانان دل و، از پیران عقل؛
چه بلاها، بسر پیر و جوان آوردی؟!
خون شوی خون، که ز ناسازی جانان چندان
گفتی ای دل، که مرا نیز بجان آوردی!
رفته بود آذر از اندیشه ی بیداد بتان
بکناری و تو بازش بمیان آوردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف رنج و جفاهایی میپردازد که اهل وفا با آن مواجه هستند. شاعر با زبان شعری، درد و فرافکنی عواطف انسانی را بیان میکند و به بیدادگریهای عشق اشاره میکند که جوانان را دچار مصیبت و پشیمانی میکند. او به نوعی نارضایتی از وضعیت عشق و معشوق اشاره دارد و میگوید که با رفتارهای ناپسند و ناسازگار، آرامش دل را از انسانها میگیرد. در نهایت، شاعر از بازگشت اندیشه دچار درد ناشی از بیداد شیفتگی سخن میگوید.