نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۵ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

دل ز یار کهن، مگر کندی

که بیاران تازه خرسندی؟!

آه، ای نخل سرکش از جورت

کآشیان مرا پراکندی

رشته ی جان ما گسست دریغ

که بزلف تو داشت پیوندی

بیتو یعقوبم، آگهی از حال

داشت، گرداشت چون تو فرزندی!

بنوازم، چه باشد ار بیند

بنده یی لطفی از خداوندی

بتلافی گریه ی تلخم

داشت در زیر لب شکرخندی

غیر را سوختی ازین غیرت

که بجان من، آتش افگندی!

مرد آذر ز هجر و از مرگش

نتوان یافت جز تو خرسندی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره درد و جدایی از محبوب قدیمی است. شاعر از احساس بی‌مکانی و ناامیدی ناشی از دوری از عشقش صحبت می‌کند. او به نخل سرکش اشاره می‌کند که آرامش و آسایشش را برهم زده و از گسست بندهای زندگی‌اش lament می‌کند. ثمود که به یعقوب تشبیه شده، از حال فرزندش می‌پرسد و برای تلخی‌های زندگی‌اش در زیر لب شکرگزاری می‌کند. شاعر به شدت از غیرت محبوبش رنج می‌برد و حس می‌کند که آتش این جدایی تنها با وجود خود او تسلّی می‌یابد. به طور کلی، شعر غم‌انگیز و توصیف‌کننده عشق و فقدان است.