نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۶ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع

چو دل ز دردم، چو جان ز داغم، فگار کردی چرا ز یاری

به درد و داغم، دوا و مرهم، نمی‌فرستی، نمی‌گذاری!

هزار بارم، ز خشم گفتی که: ریزمت خون، نگفتمت : نه!

هزار بارت، به عجز گفتم که: بوسمت لب؟! نگفتی آری!

بسی وفایت، به خلق گفتم، کنون ز جورت، اگر زنم دم؛

میان مردم، نمی‌توانم، برآورم سر، ز شرمساری!

من آن شکارم، که از کمند تو، چون گریزم، کشد به خونم؛

غم شکاری، که چون گریزد، دو گامش از پی، رود شکاری!

امیدگاها، امیدوارم، که بگذرد چون، ز کار کارم؛

چو جان شیرین، تو را سپارم، به خاک کویت، مرا سپاری!

هزار دلبر، اگرچه دیدم، به دلربایی، تو را گُزیدم؛

هزار زخمم، رسید بر دل، ولی از آن‌ها، یکی است کاری

به ناله آذر، مرا چه حاجت؟ خموشی اولی، که در محبت

ضرر نبردم ز صبر و طاقت، اثر ندیدم ز آه و زاری!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن از درد و رنجی که به خاطر عشق و جدایی تجربه می‌کند سخن می‌گوید. او از معشوقش می‌خواهد که چرا به او کمکی نمی‌کند و در برابر درد و رنجش بی‌توجه است. او به یادآوری وعده‌های معشوقش اشاره می‌کند که هیچ‌گاه عملی نشده و به تضاد بین عشق و شرم خود اشاره دارد. او خود را مانند شکارچی می‌داند که هرچه فرار کند، همچنان در دام عشق گرفتار است. در نهایت، او به امید بهبود وضعیت و برطرف شدن دردهایش تاکید می‌کند و می‌گوید که حتی با وجود زخم‌های عاطفی، هنوز هم عشق معشوقش برایش بی‌نظیر است.