شمارهٔ ۱۸۹ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فغان که عمر سرآمد در انتظار کسی
که همچو عمر، دمی بیش نیست یار کسی
وفا بوعده گر این است امید گاهان را
کسی مباد بعالم امیدوار کسی
در آن دیار شدم خاک ره، که ننشیند
بدامن کسی از رهروان، غبار کسی
بر آن شدم که کنم منع دل ز عشق بتان
ولی بدست کسی نیست اختیار کسی
مرا چه سود ازین زندگی، که تا بودم
نه کس بکار من آمد، نه من بکار کسی
نشست غیر به پهلوی او، مباد آن روز
که ناکسی بودش جای در کنار کسی
چه غم ز بیکسی آذر، جز اینکه میترسم
کسی نیاوردم نامه از دیار کسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از ناامیدی و تنهایی خود سخن میگوید. او میگوید که عمرش در انتظار کسی گذشت که حتی یک لحظه هم به یادش نبود. وفا و امید در زندگی او جایی ندارد و احساس میکند که هیچکس برای او مهم نیست و او نیز برای کسی اهمیتی ندارد. شاعر به یاد میآورد که در دیاری سرگردان شده که هیچکس به او کمک نکرده و ارتباطی برقرار نکرده است. او نیز تلاش میکند دلش را از عشق معشوقان دور کند، اما احساس میکند که این کار از دست او خارج است. در نهایت، او به زندگیاش افسوس میخورد که هیچکس برایش ارزش نداشته و به تنهایی خود میبالد. این شعر در مجموع بیانگر حس تنهایی و عدم ارتباط عاطفی شاعر با دیگران است.