شمارهٔ ۱۹۰ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
وقتی بغمم رسیده باشی
کز من غم من شنیده باشی
بر ناله ی غیر، نایدت رحم
خاموشی ما چو دیده باشی
بخرام بطرف باغ چو سرو
تا پرده ی گل دریده باشی
می نشنوی از من آنچه گویم
تا حرف کرا شنیده باشی؟!
آوارگیم، عجب ندانی
گر از پی دل دویده باشی!
زارش مکش، از جفا بیندیش
آن را که نیافریده باشی
گردن ننهد تو را چو آذر
آن را که بزر خریده باشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و غمانگیز انسانی پرداخته است. شاعر از دردی سخن میگوید که در دل خود دارد و به دیگری میگوید که وقتی به عمق این غم رسیده، آیا او را درک کرده است یا خیر. او به ناامیدی و تنهایی اشاره میکند و میگوید اگر کسی درک کند که او چه میگذرد، ممکن است بر حال او رحم کند. شاعر همچنین به تلاش خود برای رهایی از این درد اشاره دارد و از دیگران میخواهد که به جای قضاوت و جفا، به احساسات او بیشتر توجه کنند. در نهایت، به نوعی از تحقیر و عدم توجه به فردی خاص اشاره میکند که نشاندهنده نابرابری و بیعدالتی است.