شمارهٔ ۱۹۷ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بر آستان، مگرم پاسبان بگردانی
که راه غیر از آن آستان بگردانی
ز گلبنی، که گلش دیده باشی ای بلبل؛
خزان چو شد، ستم است آشیان بگردانی
سزای کشتنم، این بس بود که نعش مرا
پس از وفات، بر آن آستان بگردانی
ز من، بغیر مگر آن سخن که چون افتد
بمن نگاه تو، باید زبان بگردانی
مکن ز بزم برونم، وگر کنی چه شود
مرا بگرد سر پاسبان بگردانی
بداغ عشق تو شادم، که کس نمیخردم
گرم بشهر پی امتحان بگردانی
روا مدار به آذر جفا چو نتوان ی
که راه ناله ی او ز آسمان بگردانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از معشوق میخواهد که در درگاه او پاسبانی کند و به وفاداری و محبت اشاره دارد. او به بلبل اشاره میکند که از گلستان جدا شده و در فصل خزان آشیان خود را رها میکند. شاعر احساس میکند که حتی در مرگ نیز باید در آستان محبوب بماند و از او درخواست میکند که تنها سخنان محبتآمیزش را به زبان بیاورد. همچنین، او نمیخواهد از محفل عشق بیرون برود و به خاطر درد و رنجی که عشقش به او میدهد، شادمان است. در آخر، شاعر نالههای خود را از آتش جفا نمیخواهد که به آسمان برساند. در کل، این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و وفاداری به معشوق است.