نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۱ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

ای به سیما، همان که می‌دانی؛

تو شهی، ما همان که می‌دانی

ز آستان تو، عاشقان رفتند؛

مانده بر جا همان که می‌دانی

کوهکن، جان ز شوق کند که داشت

کارفرما همان که می‌دانی

چون خرامان به گلشنت بیند

افتد از پا همان که می‌دانی

صبح نوروز، روی روشن تو؛

شام یلدا همان که می‌دانی

باشد آذر، که شاد بنشینم

یک نفس با همان که می‌دانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و محبت به یک معشوق است که همه چیز را در او می‌بیند و می‌داند. شاعر از احساسات عمیق و اشتیاق خود به معشوق سخن می‌گوید و بیان می‌کند که عشق او به اندازه‌ای است که حتی در غیاب دیگر عاشقان، تنها او باقی مانده است. تشبیهات زیبایی استفاده شده که نشان‌دهنده‌ی زیبایی و روشنی وجود معشوق است، و در نهایت، امیدوار است که یک لحظه نیز در کنار او سپری کند.