شمارهٔ ۲۰۳ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
پیران بی گنه را، کشتی گر از نگاهی؛
جرمی نداری آری، طفلی و بیگناهی
هر جا نسیمی آید، کز وی دلم گشاید؛
خوشدل شوم که شاید، پیکی رسد زراهی
رحمی، وگرنه ترسم از سوز دل چو شمعم؛
ریزد ز دیده اشکی، خیزد ز سینه آهی
ای آنکه با رقیبان، همصحبتی دمادم
دردم بجو زمانی، حالم بپرس گاهی
جای چو من گدایی، در بزم چون تو شاهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساس درد و بیپناهی شاعر است. او خود را مانند شمعی حس میکند که از سوز دلش اشک میریزد و غمها را به جان میخرد. شاعر از مخاطب میخواهد که در روزهای سخت و در کنار رقبایش، به حال او هم سر بزند و دربارهی دردهایش از او بپرسد. او با اشاره به موقعیت خود به عنوان یک گدا در برابر شاه، حس درماندگی و نیاز به محبت و رحمت را بیان میکند. شاعر امیدوار است که روزی خبری خوش از کسی به او برسد که دلش را شاد کند.