شمارهٔ ۲۳ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فتاده از پی دل کودکان و غوغائی است
تو هم بیا بتماشا که خوش تماشائی است
مرا که مرغ دلم، مانده در شکنجه دام؛
ازین چه سود که بیرون شهر صحرائی است؟!
گرانی از سر کوی تو زود خواهم برد
بیا که فرصت حرف، امشبی و فردایی است!
نه پند واعظت از ره برد، نه نغمه ی چنگ؛
میان مسجد و میخانه، بیخطر جایی است!
چرا ز مرگ بنالم بخود، که تربت من
بزیر سایه ی سرو بلند بالایی است؟!
فغان، که درد تو آذر بکس نیارد گفت
چو بندهای که گرفتار عشق مولایی است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی حس و حال انسان در جستجوی عشق و احساسات عمیق را به تصویر میکشد. شاعر از حالت دلتنگی و گرفتاریاش در عشق سخن میگوید و از فرصتی برای لذت بردن از زندگی و تماشای زیباییها درخواست میکند. او به تضاد میان نکات اخلاقی و دنیایی اشاره میکند و بفهم میآید که در زندگی واقعی، احساسات و عشق اهمیت بیشتری دارند. در نهایت، شاعر به عمق عشق و درد ناشی از آن میپردازد و به تسلیم خود در برابر این احساسات اعتراف میکند.