نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

وصل، که در هر نفسم آرزوست؛

جز تو نه از هیچکسم آرزوست

تا تو بمجمل شنوی ناله ام

همنفسی با جرسم آرزوست

وصل تو گر در نفس آخر است

از همه عمر، آن نفسم آرزوست

نغمه سرای چمنم سالهاست

ناله ی کنج قفسم آرزوست

داد رس من نشود هیچ کس

غیر تو گر دادرسم آرزوست

زان سرکو کاهل هوس ساکنند

رفتن اهل هوسم آرزوست

بلبلم آذر بگلستان عشق

سوختن خار و خسم آرزوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و آرزوهای خود سخن می‌گوید. او می‌گوید که جز معشوقش هیچ آرزویی ندارد و تنها چیزی که می‌خواهد همراهی و همنفسی با معشوقش است. او احساس می‌کند که اگر عشق او در آخرین نفسش باشد، این را بهترین آرزو در تمام عمرش می‌داند. شاعر از ناامیدی خود در انتظار رسیدگی و پاسخ از دیگران سخن می‌گوید و بیان می‌کند که تنها فردی که می‌تواند به او کمک کند، معشوقش است. همچنین به آرزوی رفتن از زندگی روزمره و رسیدن به دنیای عشق اشاره می‌کند و در نهایت، او به شعله‌ور شدن عشقش در باغ عشق و سوختن در این مسیر آرزو دارد.