شمارهٔ ۲۹ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بر آستان توام، شب چو شد، فغانی هست
که شب فغان سگی در هر آستانی هست
دلم پر است، دم نزع شکوه تا نکنم؛
بپرس حال مرا، تا مرا زبانی هست!
گمان این بمنت نیست کز تو شکوه کنم
مگر هنوز بصبر منت گمانی هست؟!
سگت برای چه افتاده در قفای رقیب؟!
هنوز در تن من، مشت استخوانی هست!
مه من، از خبر مهر من بکینم کشت
ولی ازین خبرش نیست کآسمانی هست
پر است دامن خلق از گل و تهی از من
باین گمان که در این باغ باغبانی هست
براه عشق، همین پایه بس تو را آذر
که گردی از تو بدنبال کاروانی هست!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنجی سخن میگوید که در دلش احساس میکند. او شب را پر از فغان و ناله توصیف میکند و از حال خود گلهمند است. شاعر اشاره میکند که در زندگیاش غمی بزرگ وجود دارد و از خداوند میخواهد که حالش را بپرسد. همچنین، او به عشق و تنهاییاش اشاره میکند و به یاد محبوبش غمگین است. شاعر میگوید که با وجود همه گلها و زیباییها در اطراف، خود او خالی و تهی است و در جستجوی معنای عشق و وجود معشوق خود به سر میبرد.