نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

آمدی، دیر و، دلم کز دوریت خون می‌گریست؛

زود رفتی و ندیدی، کز غمت چون می‌گریست؟!

آنکه می‌خندید بر حالم، ز عشقت پیش ازین؛

گر به این زاری مرا می‌دید، اکنون می‌گریست

شب، به کویت گریه می‌کردم من و، بر حال من؛

هرکه را می‌دیدم آنجا، از من افزون می‌گریست

گریم از روزی که یار از دست قاصد می‌گرفت

نامهٔ ما را، می‌خواند و به مضمون می‌گریست

گرنه، از خوی تو امشب داشت بیم آذر چرا

گاه‌گاه از انجمن می‌رفت بیرون می‌گریست؟!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از غم و اندوهی که به خاطر دوری معشوقش دارد، صحبت می‌کند. او می‌گوید که وقتی معشوق دیر به سراغش می‌آید، دلش به خاطر دوری می‌گرید و وقتی که معشوق سریع می‌رود، آن غم را نمی‌بیند. همچنین اشاره می‌کند که دیگران نیز از حال او ناراحت هستند و بر او می‌گریند. شاعر به یاد می‌آورد که چگونه در شب‌ها به یاد معشوقش گریسته و در انتظار نامه‌ای از او بوده است. او همچنین از اینکه از خود معشوق هم دلتنگ است و در جمع دیگران گریه می‌کند، یاد می‌کند. در نهایت، شاعر به عمق احساساتش پرداخته و ابراز می‌کند که غم او ناشی از دوری و نرسیدن به معشوق است.