نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

غمت، که غیر منش با کس آشنایی نیست

تو گر جدا شوی، او را زمن جدایی نیست

خوشم که غیر، تو را دوش مینمود بمن؛

گمانش اینکه تو را با من آشنایی نیست!

چو رفتی از سر بالین من، دگر ز توام

جز این امید که سوی مزارم آیی نیست

خوش آنکه غیر بمن رنجش تو چون بیند

ز ناز داند و گوید: ز بیوفائی نیست

بیا که بی مه رویت به کلبهٔ آذر

اگر شب است، وگر روز روشنایی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی جدایی و حسرت عاشقانه است. شاعر ابراز می‌کند که غم جدایی او از محبوبش، هیچ شکایتی از دیگران ندارد و به این باور است که هیچ کس نمی‌تواند جای محبوبش را بگیرد. او به یاد می‌آورد که محبوبش به او محبت کرده، اما اکنون که رفته، تنها امید او این است که روزی به سراغش بیاید. شاعر همچنین به این نکته اشاره می‌کند که دیگران نمی‌توانند درک کنند که رنجش محبوب از او، نشانه‌ای از بی‌وفایی نیست. در نهایت، او از محبوبش می‌خواهد که بازگردد، زیرا بدون وجود او حتی در روز هم روشنایی‌ای احساس نمی‌شود.