نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ای که گفتی: ز در دوست درون نتوان رفت!

شوق چون خضر ره ما شده چون نتوان رفت؟!

عشق در کوی بتان، بسته طلسمی ز وفا؛

که توان رفت درون، لیک برون نتوان رفت!

ای که داری هوس روی بتان در هر گام

بسکه افتاده سر و ریخته خون نتوان رفت!

پیش ازین ما، ز مقیمان دیاری بودیم؛

که ز ناسازی اغیار کنون نتوان رفت

چشم لیلی نگهی، تا نزند راه کسی؛

همچو مجنون به بیابان جنون نتوان یافت

خاری ار نیست بدل، از پی گلرخساری

کش بود سبزهٔ خط غالیه گون نتوان رفت

آذر این ره ره عشق است، اگرت خضری هست؛

مرو این راه، که بی راه نمون نتوان رفت!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دشواری‌های آن است. شاعر به طرفی به نام دوست اشاره دارد و می‌گوید که به رغم تمایل به ورود به دنیای عشق و زیبایی، راهی برای خروج از آن وجود ندارد. عشق مانند طلسمی است که آدم را در خود محبوس کرده و نمی‌گذارد به سادگی از آن خارج شود. او به وضعیت خود و دیگران در عشق اشاره می‌کند و از مشکلات و خطرات آن می‌گوید. در آخر، بر این نکته تأکید می‌کند که عشق راهی دشوار است و اگر کسی به آن پا بگذارد، باید با تمام وجودش این مسیر را دنبال کند، زیرا امکان بازگشت وجود ندارد.