نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دوشم بپرسش آمد و تا لب گشود رفت

دردا که دیر آمد و، افغان که زود رفت

چون شاخ گل، بپهلوی من تا نشست، خاست؛

چون ماه نو، بدیده ی من تا نمود رفت!

بختم که سر ز خواب برآورده بود، خفت؛

سروی که سایه بر سرم افگنده بود رفت!

گفتم: کنم سجود بشکر قدوم او؛

دردا که بر نداشته سر از سجود رفت!

آمد زد آتشم بدل از آمدن، ولی

زآن پیشتر که خیزدم از سینه دود رفت

سودم جبین بخاک رهش، کآمد از کرم؛

ننشسته، از کنارم اما چه سود رفت!

نی نی نشسته بود و، حریفان بعرض حال

تا داستان شکوه ی آذر شنود، رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از ملاقات و فقدان محبوبش می‌گوید. او در ابتدا به شوق آمدن محبوبش انتظار می‌کشد، اما به محض این که او لب به سخن می‌گشد، ناگهان می‌رود و این رفتن، احساس درد و ناامیدی را در شاعر به وجود می‌آورد. شاعر به توصیف لحظاتی می‌پردازد که محبوب مانند گل و ماه در کنار او نشسته، ولی به سرعت از کنار او رفته و او را در آسودگی و خواب رها کرده است. در پایان، او به اندوه و حسرت خود برمی‌گردد، زیرا در حالی که منتظر محبوبش بوده، او از سرش رفته و فقط یاد او برایش باقی مانده است.