نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بر آستانه‌اش امشب خوشم که جانان گفت

که دوش قصهٔ محرومی تو دربان گفت

شد آشکار، ز کم ظرفی حریفان راز

وگرنه پیر مغان آنچه گفت پنهان گفت

غم نهانی من گفت با رقیب و دریغ

ازین فسانه که مشکل شنید و آسان گفت

نگویدت کسی احوال من، کجا رفت آن

که بی‌بضاعتی مور، با سلیمان گفت؟!

ز دیده برد غبارش نسیم مصر مگر

نهفته قصهٔ یوسف به پیر کنعان گفت

چه گویم و چه ز من بشنوی؟ که قصهٔ عشق

حکایتی است که نتوان شنید و نتوان گفت!

ز رلف یار ندانم چه گفت آذر دوش

که داشت حال پریشانی و پریشان گفت؟!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این ابیات شعری به توصیف حال و احوال عاشق و احساسات او در مورد معشوق می‌پردازد. شاعر از شب و گفت‌وگویی که بین جانان و دربان بوده است، یاد می‌کند و از درد و غم نهانی‌اش می‌گوید. او اشاره می‌کند که رازهای عاشقانه‌اش ممکن است در جمع فاش نشده باشد. همچنین، سخن از قصه یوسف و کنعان به میان می‌آید که به نوعی، به کنایه از عشق و فاصله معشوق و عاشق است. شاعر در نهایت بیان می‌کند که قصه عشق داستانی پیچیده و غیرقابل بیان است و در نهایت نمی‌داند که یارش در شب گذشته چه گفته است، چرا که حال او پریشان بوده است.