نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

هر مرغ که میپرد ز بامت

گویم، بمن آورد پیامت!

خونم، که چو آب شد حلالت؛

گر با دگران خوری حرامت!

مپسند ستمگران بمحشر

خندند بزخم ناتمامت

خوش دانه بحیله میفشانی

از صید مگر تهی است دامت؟!

تو خواه ببخش و، خواه بفروش؛

زین کوی نمیرود غلامت!

ای دوست! مریز خون دشمن

کز دوست کشند انتقامت

شکر از آذر، شکایت از غیر؛

تا زین دو خوش آید از کدامت؟!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان دوستی و وفاداری در روابط انسانی می‌پردازد. شاعر می‌گوید وقتی که مرغی از سقف خانه‌ام پرواز می‌کند، پیغام تو را به من می‌آورد. او تأکید می‌کند که خونش حلال است و اگر با دیگران باشد، حرام است. شاعر به ستمگران هشدار می‌دهد که در روز قیامت بر زخم‌های ناتمام او خواهند خندید. همچنین به بازی‌های فریبنده در دوستی اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ‌کس نمی‌تواند او را از راه وفاداری‌اش منحرف کند. در پایان، او از دوستش می‌خواهد که خون دشمنش را نریزد، چرا که دوستان نیز ممکن است درد و رنجی به بار بیاورند. شاعر در نهایت از نیکی و بدی یاد می‌کند و می‌پرسد که در نهایت چه چیزی از این دو بهتر خواهد بود.