نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

چو بر مزار من آید بجلوه آن قد و قامت

قیامت است قیامت، قیامت است قیامت!

رهی که محمل او میرود ز گریه کنم گل

بود که عزم رحیلش بدل شود به اقامت

ز خون همچو منی در گذر، وگرنه بمحشر؛

مرا بصبر و تو ر ا بر جفا کنند ملامت

از اینکه شیشه ی دل را شکسته یی بتغافل

غمین مباش، که طفلی و نیست بر تو غرامت

کشیده تیغ جفا آمدی بکشتن آذر

مکن که حاصل این کار نیست غیر ندامت!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساس عمیق دلتنگی و اندوه شاعر نسبت به محبوبش است. شاعر به توصیف زیبایی‌ها و قداست محبوب می‌پردازد و از آن لحظه‌ای می‌گوید که محبوب بر مزار او می‌آید. او با بیان اینکه در این لحظه قیامت است، از درد دل خود و غم ناشی از جدایی سخن می‌گوید. همچنین به نقد خود و دیگران هم می‌پردازد و از درد و رنجی که متحمل شده سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که هیچ نتیجه‌ای جز ندامت از این عشق ندارد.