شمارهٔ ۴۹ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
من از غمت، زبانی، با خلق در شکایت
وز قصد من، نهانی، دل با تو در حکایت
از دست مانده فردی، گفتا ز عشق دردی
خوشتر نه کاش کردی از دل بدل سرایت
بر درد عشق جوییم درمان ز هم من و دل
چون گمرهان که جویند از یکدگر هدایت
غافل چنین نباید از بنده خواجه شاید
بر تو غرامت آید، گر من کنم جنایت
لطف تو را که عام است، آرام دل گواه است
آری ز عدل شاه است آبادی ولایت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر از غم و درد عشق سخن میگوید و از ناگفتههای دلش با معشوق در دل حکایت میکند. او اشاره میکند که در عشق دچار درد و رنج است و آرزو میکند که کاش این درد از دلش کاسته میشد. شاعر و دلش به دنبال درمانی برای این عشق گمگشتهاند، مانند کسانی که در جستجوی راهیاند. همچنین، او به احتمال عواقب و پیامدهای عشقش اشاره میکند و از لطف و عدالت معشوق یاد میکند که میتواند آرامشبخش باشد.