شمارهٔ ۴۸ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
نهم به پای کسی سر، که سر نهاده به پایت
کنم فدای کسی جان، که کرده جان به فدایت
برآ، برای خدا، همچو مه به بام و نظر کن
ببین چگونه مرا میکشند زار برایت؟!
نشسته گرد ملالم به چهره بیتو و، ترسم
گمان برند که رخ سودهام به خاک سرایت!
مکن حذر کسی، گرچه از غرور جوانی
تو غافلی ز خدا، من سپردهام به خدایت
دل است جای تو و، بیدلان به دیر و حرم بین
تو در کجایی و جویند غافلان ز کجایت؟!
خوشم که مردم از اهل وفا، جفای تو باور
نمیکنند، که از من شنیدهاند وفایت
دوای درد ز مردن تو را، و من متحیر
که چیست درد تو آذر که مردن است دوایت؟!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از مضمون عاشقانه و سپاسگزاری نسبت به محبوب حکایت دارد. شاعر بیان میکند که آماده است جان خود را فدای محبوب کند، و از او میخواهد که نگاهی به او بیندازد و ببیند چگونه به خاطرش رنج میبرد. او ابراز میکند که در غیاب محبوب، دلش پر از ملال است و ترس دارد که دیگران او را مرده پندارند. شاعر همچنین به جوانی و غرور اشاره میکند و از محبوب میخواهد که حذر نکند و به خدا توکل کند. در نهایت، او از درد جدایی و حسرت ناشی از آن میگوید و در حیرت است که چه سبب این درد و رنج هست. بر این اساس، شعر چهرهای عاشقانه و اندیشناک دارد که از عشق و وفا سخن میگوید.