شمارهٔ ۴۷ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
کجا روم؟ که اگر باشدم ز دست شکایت
شکایتی است که دارد ز شه گدای ولایت!
همیشه با سگ کویت جفای غیر شمارم
چو دوستی که ز دشمن کند بدوست شکایت
چو دوست با تو بود دوست، از گنه چه تزلزل؟!
چو خواجه بر سر لطف است، بنده را چه جنایت؟!
تو خواجه ی من و من بنده ی تو، لیک چه حاصل؟!
مرا فراق تو کشت و، ندیدم از تو حمایت!
بروز کشور آزادگان، چو عاشقی آذر
بدیگری ز تو این درد تا نکردم سرایت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و شکایت خود از معشوق سخن میگوید. او احساس میکند که حتی اگر نزد او باشد، باز هم شکایتهای زیادی دارد، به ویژه از بیوفایی و غفلت معشوق. شاعر بیان میکند که در دوستی با معشوق، هیچکس نمیتواند به او آسیب برساند، اما در عین حال، از محبت معشوق بهرهمند نیست. او به رابطهاش با معشوق اشاره میکند و میگوید که فراق او او را رنج میدهد و در عین حال، از حمایت او محروم است. در نهایت، شاعر از عشق و درد خود میگوید و بیان میکند که نمیتواند احساساتش را به دیگران منتقل کند.