نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

وفا نگر، که وفائی ندیده از صیاد

بدام ماندم و از آشیان نکردم یاد!

گرم نه دست وفا پای بست کرده چرا

پرم نبسته کسی و نمیشوم آزاد؟!

اسیر دامم و، خلقی ز ناله ام نالان؛

نداشت در چمننم هرگز این اثر فریاد!

اگر چه گشت خراب آشیان کاسیر شدم

ولی شد از نفس دلکشم قفس آباد!

نه گل بشاخ و، نه بلبل در آشیان افسوس

که خاد با زغن افگنده عیش را بنیاد

خوش آنکه باد صبا، آتش گل افروزد؛

که آب دیده ی من، خاک باغ داد بباد

ولی بکنج قفس مانده من، چو آید گل

نوید آمدن او بمن که خواهد داد؟!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس اسیری و نداشتن وفا در عشق سخن می‌گوید. او به دام صیاد افتاده و از آشیان و آزادی خود یاد نمی‌کند. اگرچه در آشیان خود دچار ویرانی شده، دلش هنوز به نفس و زیبایی‌ها وابسته است. شاعر به غم و افسوس خود از بی‌خبری گل و بلبل در چمن اشاره می‌کند و آرزو دارد که باد صبا دوباره آتش عشق را زنده کند، هرچند که خود در قفس مانده و منتظر نوید آمدن گل است. در نهایت، او امید به زندگی و زیبایی را با وجود جنگ و جدایی حفظ کرده است.