شمارهٔ ۵۷ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز دشمنی بمنت، روزگار نگذارد
که ظلم گلچین، گل را بخار نگذارد
تو ساده لوحی و، اغیار در کمین که تو را
کنند رام، مگر روزگار نگذارد
به اختیار، دل از وی چگونه برگیرم؟!
که عشق او بکسی اختیار نگذارد!
خیال تو به بدل دوش میگذشت آذر
دعا کنیم که فصل بهار نگذارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به دشواریهای زندگی و قدرت ظلم و زمانه اشاره میکند. او میگوید که دشمنی و مشکلات روزگار اجازه نمیدهند که زحمتها و زیباییها در زندگی به سرانجام برسند. شاعر احساس میکند که عشقش بر او تسلط دارد و نمیتواند از آن آزاد شود. او همچنین به یادآوری محبوبش میپردازد و آرزو میکند که فصل بهار، نماد شادی و سرزندگی، به زودی فرا برسد. در نهایت، شعر به عدم اختیار انسان در برابر عشق و حوادث زندگی اشاره دارد.