نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۲ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گفتمش حرفی و امید که در گوشش باد

و آنچه از من نشنیده است فراموشش باد

آنکه زد طعنه ی بیهوشیم از دیدن او

چشم او، راهزن قافله ی هوشش باد

آن قصب پوش جوان، کز ستمش دم نزنم

شرمی از طاقت پیران خشن پوشش باد

گفت، دیروز: شب آیم ببرت؛ آمد صبح

شرمی امروز ز دیر آمدن دوشش باد

سرکند غیر چو بدگویی من، یا رب یار

نشنود، ور شنود زود فراموشش باد

صبح کز طلعت خورشید بخود مینازد

شرمی از پرتو آن طرف بناگوشش باد

روز محشر، چو جفای تو ز آذر پرسند

بدعا کوش که یا رب لب خاموشش باد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به موضوعاتی چون ناامیدی، عشق و ظلم می‌پردازد. او ضمن بیان احساساتش به معشوق، از عواقب نشنیدن و فراموش کردن برخی از حرف‌ها سخن می‌گوید و آرزو می‌کند که درد و رنج ناشی از دیدار یا جدایی فراموش شود. شاعر به طعنه‌هایی که به او زده شده اشاره می‌کند و از سختی‌ها و شکیبایی پیران صحبت می‌کند. او همچنین به آمدن دیر هنگام یار اشاره کرده و این تاخیر را مایه شرم می‌داند. در نهایت، هنگام قیامت، از خداوند می‌خواهد که اگر کسی از بدی‌های یار بپرسد، یار را به سکوت و فراموشی دچار کند.