شمارهٔ ۵۴ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
عاشقم و، عشق من زوال ندارد
رفتنم از کویت احتمال ندارد
وای بحالم، ز بیکسی که بکویت
هیچکسم آگهی ز حال ندارد
چون ندهم تن بدوری تو، که از پی
روز فراقت، شب وصال ندارد
کام دل، از نخل قامت تو چه جویم؟!
خیر به جز حسرت، این نهال ندارد!
شکوه ی جورش کجا برم که شهیدم
کرده و از کرده انفعال ندارد؟!
خون اسیری کنون مریز که دانی
در صف محشر زبان لال ندارد
چون نکند ناله در شکنجه ی دامش
مرغ دل آذر فراغ بال ندارد؟!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و احساس عمیق عاشقانه است. شاعر بیان میکند که عشقش همیشه پا بر جاست و هرگز مضمحل نمیشود. او از جدایی و بیکسی رنج میبرد و هیچکس از وضعیت او خبر ندارد. او نمیتواند دوری معشوقش را تحمل کند و تنها حسرتش این است که نتوانسته به او دست یابد. شاعر همچنان به سختی و درد جانکاه خود اشاره دارد و از ناتوانی در بیان حالت خود در جمع صحبت میکند. به طور کلی، شعر پر از احساسات عاشقانه و دغدغههای ناشی از جدایی است.