شمارهٔ ۵۵ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
پیش عذار تو، مه جمال ندارد
پیش قدت، سرو اعتدال ندارد
هست دو تابنده رخ، چو مهر و چو ماهت
مهر پی خط و مه جمال ندارد
شرم ز قتلم مکن، که کشتن عاشق
هست گناهی، که انفعال ندارد
در شکن دام او، ز بیم رهایی
رشک بمرغی برم، که بال ندارد
درد چه گویی، بآنکه درد ندارد؟!
حال چه جویی، از آنکه حال ندارد؟!
آه که تا تشنه کام عشق نمیرد
راه بسرچشمه ی وصال ندارد
غیر تو آذر که در خیال وصالی
هیچ کس اندیشه ی محال ندارد!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی صحبت میکند. شاعر به محبوب خود اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز نمیتواند با جمال و قامت او مقایسه شود. او از عذاب و درد عاشقی سخن میگوید و بیان میکند که عاشق شدن و کشته شدن به خاطر عشق، عیب و گناهی ندارد. همچنین به احساس تنهایی و کمبود معشوق اشاره میکند و به ناامیدی در جستجوی وصال میپردازد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که جز معشوق، هیچ کس نمیتواند به فکر وصال باشد.