شمارهٔ ۵۶ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم، که شکوه ز بیداد دلبری دارد؛
ستمکشی است که یار ستمگری دارد
بآن درخت، زیان یا رب از خزان مرساد؛
که زیر سایه ی خود، مرغ بی پری دارد!
ز شوق، دل چو کبوتر طپد بسینه مگر
سراغ نامه ببال کبوتری دارد؟!
شکایت از ستمت کی کنم؟ که بسته لبم
شکایتی که ز جور تو دیگری دارد!
چه خواجه یی تو؟ که هر بنده یی که مینگرم
بغیر بنده ی تو بنده پروری دارد!
گرفت مهر تو تا جای در دلم، گفتم
که: بشکنم صدفی را که گوهری دارد!
براه عشق تو، گم گشت آذر، این راهی است
که هر که گم شود، امید رهبری دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج ناشی از عشق و دلبستگی به یک معشوق سخن میگوید. او شکایت میکند که چقدر دلش از بیداد این عشق آزرده است، ولی به خاطر ستمگری معشوق نمیتواند شکایت کند. شاعر به تصویر درختی اشاره میکند که سایهاش را بر روی پرندهای بیپر میاندازد و نشاندهنده وابستگیاش به معشوق است. او احساس میکند که در عشق گرفتار شده و هیچ راه نجاتی ندارد، اما همچنان امید دارد که راهی برای رهایی پیدا کند. در نهایت، شاعر به زیبایی و قدرت عشق اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که هر کسی که در این راه گم شود، امیدی به هدایت دارد.