شمارهٔ ۷۱ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از سینه دل رمید و بزلف تو رام ماند
مرغ از قفس پرید و گرفتار دام ماند
می گفتمش غم دل و، عمدا نکرد گوش؛
تا غیر آمد و، سخنم ناتمام ماند!
از ساقی سپهر فغان، کز جفای او
دوری بسر نرفت که جم رفت و جام ماند
ماهی ز طرف بام برآمد که تا سحر
بس چشم چون ستاره بر ان طرف بام ماند!
خسرو ز جام رشک ندانم چه زهر ریخت
فرهاد را بکام، که خود تلخکام ماند؟!
افسوس کآذر از ستم یار بیوفا
جان داد، لیک ازو نه نشان و نام نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره غم و تنهایی ناشی از بی وفایی محبوب است. شاعر از احساسات خود میگوید که دلش از وصال محبوب ناراحت و مرغ عشقش در قفس گرفتار مانده است. او تلاش میکند با محبوبش درد دل کند اما آن شخص گوش نمیدهد و در نتیجه کلامش ناتمام میماند. همچنین، شاعر به یاد دوری و جداییاش از محبوبش میافتد که به طور مداوم این درد را حس میکند. در پایان، شاعر از جان دادن آذر (عاشقی که به خاطر وفای بیوفای محبوبش جانش را داده) یاد میکند که دیگر هیچ نشانی از او باقی نمانده است.