نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۲ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گفتا که: بسینه ز منت کینه نماند؟!

گفتم که: نه، این سینه بآن سینه نماند!

بیش از همه شب، در شب آدینه کشم می؛

در میکده می تا شب آدینه نماند!

آیا بچه رو می نگری سوی من آن روز

کز خجلت خط، در کفت آیینه نماند؟!

کی جان برم از میکده، گر رخت برم؟ کاش

من مانم و این خرقه ی پشمینه نماند!

جز راز محبت، که شد آذر ز دلم فاش

کس گنج ندیده است بگنجینه نماند!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و کشمکش‌های درونی خود صحبت می‌کند. او می‌گوید که از سنگینی کینه و رنج‌ها در سینه‌اش خبری نیست و می‌طلبد که بیشتر در شب‌های جمعه، در میکده و کنار می بگذراند، چرا که این لحظات زودگذرند. او به یاد روزی اشاره می‌کند که بچه‌ای به او نگاه می‌کند و از خجالت نمی‌تواند خود را در آیینه ببیند. همچنین شاعر می‌گوید حتی اگر از میکده برود، تنها خرقه‌اش خواهد ماند و هیچ چیز دیگری از او نخواهد ماند. در پایان، او به عشق و راز محبت اشاره می‌کند که از دلش فاش شده است و می‌گوید هیچ کس گنجی را که او یافته، ندیده است.