شمارهٔ ۷۷ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نخست کاش در خانقاه می بستند
که شیخ شهر نداند که صوفیان مستند
صبا ز من بحریفان زیردست آزار
بگو که: کارکنان فلک، زبردستند
جدا ز بزم تو مردم، خلاف آن یاران
که در جدایی هم، صبر می توانستند
کجا رواست که دلهای دوستان شکنی؟!
باین گناه که بستند عهد و نشکستند!
بود بحشر جز آذر هزار کشته تو را
گر از تو او نکند شکوه، دیگران هستند!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از آرزو میکند که در خانقاه (محل عبادت صوفیان) او را پنهان کنند تا شیخ شهر از حالی که صوفیان دارند، بیخبر بماند. او به محبوبش میگوید که به دوستانش بگوید فلک (آسمان) بر آنها مسلط است. همچنین شاعر از جدایی و دوری از دوستان صحبت میکند و به مشکلات ناشی از این جدایی اشاره مینماید. او تاکید میکند که نباید دلهای دوستان را شکست و به یاد میآورد که در روز قیامت، اگر از گناهان خود شکایتی نکند، دیگران گواه بر خطاهای او خواهند بود.