نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۸ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ستمکشان تو، از شکوه لب چنان بستند؛

که از شکایت اغیار هم زبان بستند

گمان بصبر رقیبان مبر، اگر بینی

زبان ز شکوه دو روزی به امتحان بستند

بترس ز آه شهیدان، نه ساکنان سپهر

گشاده دست تو درهای آسمان بستند

ز من مرنج، دو روزی بباغ اگر نایم

پرم بکنج قفس ای هم آشیان بستند

ز باغ عشق، نبردم بری ز پرورشت؛

نبسته دسته گلی، دست باغبان بستند

چه شکوه سرکنم از دلبران؟ همان گیرم

بوعده های دروغم دگر زبان بستند!

به مصر رفت ز کنعان هزار کس آذر

که گاه آمدنش، راه کاروان بستند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از غم و ستمی می‌گوید که بر کسانی که مورد ظلم واقع شده‌اند، وارد می‌شود. شاعر به توصیف این می‌پردازد که ستمکاران به گونه‌ای ظلم کرده‌اند که حتی زبان شکایت نیز بسته شده است. او به نگرانی از عواقب ستمگری اشاره دارد و به دیگران هشدار می‌دهد که از عواقب گریه و آه مظلومان بترسند. شاعر ابراز می‌کند که عشق و زندگی‌اش تحت تاثیر این ستم‌ها قرار گرفته و اشاره می‌کند که در باغ عشق، نمی‌تواند از دست باغبان رهایی یابد. در نهایت، او به سرنوشت کسانی اشاره دارد که در جستجوی محبت و آزادی رنج کشیده‌اند و به نوعی از ناکامی و ناامیدی خود سخن می‌گوید.