نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۹ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

مرا عجز و تو را بیداد دادند

بهر کس آنچه باید داد دادند

برهمن را، وفا تعلیم کردند

صنم را، بیوفائی یاد دادند

به افسون، دست و پای صید بستند

بدست صید کش صیاد دادند

گران کردند گوش گل، پس آنگه

به بلبل رخصت فریاد دادند

سراغ حجله ی شیرین گرفتم

نشانم تربت فرهاد دادند

زدند آتش بجان پروانه را شب

سحر خاکسترش بر باد دادند

سر زنجیر آذر را گرفتند

بدست سنگدل جلاد دادند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بررسی تناقض‌ها و ناعدالتی‌های زندگی می‌پردازد. او از احساس عجز و سرکشی در دنیای اطرافش سخن می‌گوید و به نوعی بیانگر این است که هر کس آنچه را شایسته‌اش است نمی‌گیرد. شاعر به وفاداری و بی‌وفایی، زیبایی و زشتی، عشق و درد اشاره می‌کند و تصویرگر روزگار سخت انسان‌هاست. به طور کلی، شعر به نابرابری‌ها و دردهایی که بر دل انسان‌ها می‌نشیند می‌پردازد و نشان می‌دهد که چگونه عشق و زیبایی در چنگال بی‌عدالتی گرفتار می‌شود.