نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۰ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شراب شوق تو ما را چو در گلو ریزند

پیاله کاش گذارند و با سبو ریزند

بس است ظلم اسیران، بترس از آن ساعت

که اشک حسرتی از دیده ها فرو ریزند

مرا که خون دل آخر ز دیده خواهد ریخت

بتان شهر بشمشیر ناز گو ریزند

بگلرخان ستمگر برم شکایت دل

بود که تیغ برآرند و خون او ریزند

بغیر عشق ز آذر نشان نماند اگر

بنای هستیش از یکدگر فرو ریزند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و درد ناشی از آن است. شاعر از شوق و اشتیاقی که به محبوب دارد سخن می‌گوید و به شراب شوق اشاره می‌کند که مانند نوشیدنی در گلو ریخته می‌شود. او از ظلم و ستمی که بر عشق‌ورزیدگان می‌رود نگران است و به اشک‌های حسرت اشاره می‌کند که ممکن است از چشم‌ها بریزد. شاعر در نهایت به این نکته می‌پردازد که اگر عشق و محبت از بین بروند، ساختار هستی و زندگی نیز از هم فرو می‌ریزد.