نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۷ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

خو به جفا نگار من، کرده و بس نمی‌کند

یار کسی نمی‌شود، یاری کس نمی‌کند

سنگ جفای باغبان، موسم گل به گلستان

تا پر مرغ نشکند، یاد قفس نمی‌کند

در چمنی که می‌زند زاغ ترانه بر گلش

نیست عجب که بلبلش، نغمه هوس نمی‌کند

نقد دلم ز کف بری، جان دهیم ز دلبری

آنچه تو دزد می‌کنی، هیچ عسس نمی‌کند

جذبهٔ عشق می‌کشد، از پی ناقه قیس را؛

ورنه رفیق لیلیش بانگ جرس نمی‌کند

از سر کویت ای پسر، آذر زود رنج اگر

رخت برون کشد دگر، روی به پس نمی‌کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق و جدایی صحبت می‌کند. او به جفاهایی که معشوقه‌اش نسبت به او دارد اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ کس به کمک کسی نمی‌آید. همچنین می‌گوید که مانند باغبان که در فصل گل، سنگی به گل‌ها می‌زند، او هم از یاد قفس نمی‌تواند فارغ شود. بلبل که باید نغمه سرایی کند، به خاطر زاغی که در چمن می‌زند، نمی‌تواند احساساتش را ابراز کند. در نهایت، شاعر به عشق و جذبه‌ای که عاشق به دنبال معشوقه‌اش کشیده اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی اگر سختی‌هایی در این راه وجود داشته باشد، از عشق و شوق به معشوق دست برنخواهد داشت.