شمارهٔ ۹۷ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
بربست محمل ماه من، از تن توانم میرود؛
غافل مباش ای همنشین از من که جانم میرود
از من نهان دل رفت و، من جایی گمانم میرود؛
کآرم گر از دل بر زبان، دانم که جانم میرود
دردا که تا از انجمن رفتی، برون چون جان ز تن؛
خوش کردهای یک جای و من، صد جا گمانم میرود
باشد کز آن خلوتسرا، بینی روان روزی مرا؛
گویی که این مسکین چرا، از آستانم میرود؟!
از ننگ زاغ و جور خس، کنج قفس دارد هوس؛
گر بلبلی سوی قفس، از آشیانم میرود
خلقی ز بیم خوی او، بربسته رخت از کوی او؛
من کاش بینم روی او، تا کاروانم میرود
سوی چمن زان رفته من، کاو را ببینم نه سمن؛
اکنون چه مانم کز چمن، سرو روانم میرود؟!
از غیرتم خون شد درون، چون بشنوم از غیر چون؛
نامی که میغلتم به خون، چون بر زبانم میرود؟!
لبهای آن شیرینپسر، دارد لبم از بوسه تر؛
چون میبرم نام شکر، آب از دهانم میرود!
آذر پی صید من آن، سر حلقهٔ صیدافگنان
چون آورد بر کف عنان، از کف عنانم میرود!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق و ناامیدی شاعر در راستای جدایی از معشوق و رنگ و بوی اندوه و عشق ناکام است. شاعر در بندهای مختلف به نحوی از فقدان و درد دل میگوید و تصریح میکند که با هر دوری و جدایی، جانش از تنش میرود. او در کنارهی این حسها، به دلتنگی و wistfulness دربارهی معشوق اشاره میکند و آرزو دارد که روزی دوباره او را ببیند. همچنین به تمثیلاتی از پرندگان، برگها و زیباییهای طبیعی اشاره میکند که نشان دهندهی زیبایی و درد همزمان در زندگی اوست. در نهایت، این اشعار به اهمیت عشق و حضور معشوق در زندگی شاعر تأکید دارد و نشان میدهد که چگونه جدایی میتواند احساسات عمیق و دردناکی به همراه داشته باشد.