غزل شمارهٔ ۷ باباافضل کاشانی
باباافضل کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
رنگ از گل رخسار تو گیرد گل خود روی
مشک از سر زلفین تو دریوزه کند بوی
شمشاد ز قدّت به خم، ای سرو دل آرا
خورشید ز رویت دژم، ای ماه سخن گوی
از شرم قدت سرو فرومانده به یک جای
وز رشک رخت ماه فتاده به تکاپوی
با من به وفا هیچ نگشته دل تو رام
با انده هجران تو کرده دل من خوی
ناید سخنم در دل تو، ز آنکه به گفتار
نتوان ستدن قلعهای از آهن و از روی
ز آن است گل و نرگس رخسار تو سیراب
کز دیده روان کردهام از مهر تو صد جوی
تا بوک سزاوار شوی دیدن او را
ای دیده تو خود را به هزار آب همی شوی
ای دل چه شوی تنگ، چو در توست نشستن
خواهی که ورا یابی، در خون خودش جوی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی توصیف احساسات عمیق عاشقانه و حالاتی از عشق و غم جدایی میپردازد. شاعر از زیباییهای معشوق مانند رنگ گل، بوی خوش مشک و قامت سرو صحبت میکند و آنها را با احساساتش نسبت به عشقش پیوند میزند. وی به شرم سروی که از زیبایی معشوق خود را میگیرد و همچنین به حسرت خود در دل میپردازد. شاعر به ارتباط عمیق خود با معشوق اشاره میکند و ابراز میکند که دلش بدون وفای او آسودگی ندارد. او همچنین به غم جدایی و اشکهایی که به خاطر عشق ریخته، اشاره میکند و در نهایت از چالشهای درک احساسات خود سخن میگوید. در کل، این شعر نشاندهنده حسرت و زیبایی عشق است.