غزل شمارهٔ ۱ شیخ بهایی
شیخ بهایی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
جاء البرید مبشرا من بعد ما طال المدا
ای قاصد جانان تو را صد جان و دل بادا فدا
بالله اخبرنی بما قد قال جیران الحمی
حرف دروغی از لب جانان بگو بهر خدا
یا ایها الساقی أدر کأس المدام فانها
مفتاح ابواب النهی مشکوة انوار الهدی
قد ذاب قلبی یا بنی شوقا الی اهل الحمی
خوش آنکه از یک جرعه می، سازی مرا از من جدا
هذا الربیع اذا آتی یا شیخ قل حتی متی
منعِ منِ محنتزده زان بادهٔ محنتزدا
قم یا غلام و قل لنا الدیر این طریقه
فالقلب ضیع رشده و من المدارس ما اهتدا
قل للبهائی الممتحن داوالفؤاد من المحن
بمدامة انوارها تجلوا عن القلب الصدی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و شوق به معشوق است. شاعر با توجه به زمان طولانی انتظار، از قاصد جانان میخواهد که خبرهایی از همسایگان محبوبش بیاورد و از او خواستار صداقت است. او از ساقی میخواهد که جام می را پر کند تا با نوشیدن آن، درهای عقل و هدایت را برایش باز کند. شاعر همچنین از شدت شوق و محبتش به محبوبش میگوید و برای او آرزوی جدایی از خودش را میکند. در ادامه، از جوانی میخواهد تا او را به سمت مکانهای آشنا ببرد و به یادآوری مشکلات و رنجها اشاره میکند. در نهایت، شاعر به امید نجات دل از غمها با کمک شراب و روشنایی آن تأکید میکند.