غزل شمارهٔ ۶ شیخ بهایی
شیخ بهایی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند
از تلخی جان کندنم، از عاشقی واسوختند
دی مفتیان شهر را تعلیم کردم مسئله
و امروز اهل میکده، رندی ز من آموختند
چون رشتهٔ ایمان من، بگسسته دیدند اهل کفر
یک رشته از زنار خود، بر خرقهٔ من دوختند
یارب! چه فرخ طالعند، آنانکه در بازار عشق
دردی خریدند و غم دنیای دون بفروختند
در گوش اهل مدرسه، یارب! بهائی شب چه گفت؟
کامروز، آن بیچارگان اوراق خود را سوختند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و درد و رنج ناشی از عشق است. شاعر از تجربههای تلخی که در مسیر عشق داشته صحبت میکند و به یاد میآورد که چگونه برخی افراد، حتی دانشمندان و مقامات دینی، به او آموختند که عشق را بپذیرد. در عین حال، او به ارج و مقام کسانی که در بازار عشق، درد و غم را پذیرفتهاند و از دنیا فانی دل کندند، اشاره میکند. شاعر از خدا میخواهد که به او کمک کند تا حقیقت عشق را درک کند و به دیگران نیز بیان کند. در نهایت، او به سرنوشت غمانگیز کسانی اشاره میکند که نتوانستهاند عشق را درک کنند و زندگی خود را با مشکلات و رنجها سپری کردهاند.