غزل شمارهٔ ۱۱ شیخ بهایی
شیخ بهایی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
نگشود مرا ز یاریت کار
دست از دلم ای رفیق! بردار
گرد رخ من، ز خاک آن کوست
ناشسته مرا به خاک بسپار
رندیست ره سلامت ای دل!
من کردهام استخاره، صد بار
سجادهٔ زهد من، که آمد
خالی از عیب و عاری از عار
پودش، همگی ز تار چنگ است
تارش، همگی ز پود زنار
خالی شده کوی دوست از دوست
از بام و درش، چه پرسی اخبار؟
کز غیر صدا جواب ناید
هرچند کنی سؤال تکرار
گر میپرسی: کجاست دلدار؟
آید ز صدا: کجاست دلدار؟
از بهر فریب خلق، دامی است
هان! تا نشوی بدان گرفتار
افسوس که تقوی بهائی
شد شهره به رندی آخر کار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد دل و بیوفایی دوستان صحبت میکند. او از رفیقش میخواهد که به او فشار نیاورد و از بیتوجهی به دوست یاد میکند. شاعر به رندی و فریبکاری در روابط انسانی اشاره میکند و میگوید که بارها در جستجوی حقیقت و دوستی تلاش کرده اما بینتیجه مانده است. او به خالی بودن کوی دوست و عدم پاسخگویی به سوالات اشاره میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که تقوا و زهد در جامعه به نوعی به زوالی دست یافته و رندی به عنوان یک صفت در میان مردم شناخته شده است.