نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳ شیخ بهایی

شیخ بهایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر کنم گله من از زمانهٔ غدار

به خاطرت نرسد از من شکسته غبار

به گوش من، سخنی گفت دوش باد صبا

من از شنیدن آن، گشته‌ام ز خود بیزار

که بنده را به کسان کرده‌ای شها! نسبت

که از تصور ایشان مرا بود صد عار

شها! شکایت، خود نیست گرچه از آداب

ولی به وقت ضرورت، روا بود اظهار

رواست گر من از این غصه خون بگریم، خون

سزاست گر من از این غصه، زار گریم، زار

بپرس قدر مرا، گرچه خوب می‌دانی

که من گلم، گل؛ خارند این جماعت، خار

من آن یگانهٔ دهرم که وصف فضل مرا

نوشته منشی قدرت، به هر در و دیوار

به هر دیار که آیی، حکایتی شنوی

به هر کجا که روی، ذکر من بود در کار

تو قدر من نشناسی، مرا به کم مفروش

بهائیم من و باشد بهای من بسیار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از زمانه و مشکلاتی که به او تحمیل شده گله‌مند است. او احساس می‌کند که به خاطر اجرای عدالت و شرافتش، مورد بی‌محلی قرار گرفته و نسبت به کسانی که به او ارتباط دارند، شرمسار است. شاعر به باد صبا می‌گوید که سخنی شنیده که او را از خود بی‌زار کرده است. او همچنین به این نکته اشاره می‌کند که در مواقعی انسان حق دارد از درد و غم خود شکایت کند. شاعر بر این باور است که اگر از غم گریه کند، حق دارد، زیرا او انسانی ارزشمند است که ویژگی‌هایش در هر جا ذکر می‌شود. او از دیگران می‌خواهد که قدر او را بشناسند و او را به بها و ارزش واقعی‌اش بشناسند.