نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲ شیخ بهایی

شیخ بهایی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار

از دست رفت صبرم، ای ناقه! پای بردار

ای ساربان! خدا را، پیوسته متصل ساز

ایوار را به شبگیر، شبگیر را به ایوار

در کیش عشقبازان، راحت روا نباشد

ای دیده! اشک می‌ریز، ای سینه! باش افگار

هر سنگ و خار این راه، سنجاب دان و قاقُم

راه زیارت است این، نه راه گشت بازار

با زائران محرم، شرط است آن‌که باشد

غسل زیارت امّا، از اشک چشم خونبار

ما عاشقان مستیم، سر را ز پا ندانیم

این نکته‌ها بگیرید، بر مردمان هشیار

در راه عشق اگر سر، بر جای پا نهادیم

بر ما مگیر نکته، ما را ز دست مگذار

در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی

در کار ما بهائی کرد استخاره صد بار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از شوق و اشتیاقی که به ملاقات محبوبش دارد صحبت می‌کند و به شدت از دست رفتن صبرش ابراز ناراحتی می‌کند. او از سوارکار می‌خواهد که مسیری که به محبوب می‌رسد را همواره ادامه دهد و به شب و روز وصل کند. او توضیح می‌دهد که در عشق، راحتی وجود ندارد و احساس درد و رنج طبیعی است. شاعر به زایران نشان می‌دهد که برای رسیدن به محبوب باید اشک ریخت و از دل آزرده بودن نترسید. او بیان می‌کند که عشق مانند یک سفر است و در این مسیر باید تمام مشکلات را تحمل کرد. در نهایت، او تأکید می‌کند که در زندگی عاشقانه، فقط باید به عشق و مستی پرداخت و از نشانه‌های الهی در این مسیر غافل نشد.