نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲ شیخ بهایی

شیخ بهایی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تازه گردید از نسیم صبحگاهی، جان من

شب، مگر بودش گذر بر منزل جانان من

بس که شد گل گل تنم از داغهای آتشین

می‌کند کار سمندر، بلبل بستان من

طفل ابجد خوان عشقم، با وجود آنکه هست

صد چو فرهاد و چو مجنون، طفل ابجد خوان من

گفتمش: از کاو کاو سینه‌ام، مقصود چیست؟

گفت: می‌ترسم که بگذارد در آن پیکان من

بس که بردم آبروی خود به سالوسی و زرق

ننگ می‌دارند اهل کفر، از ایمان من

با خیالت دوش، بزمی داشتم، راحت فزا

از برای مصلحت بود اینهمه افغان من

رفتم و پیش سگ کویت، سپردم جان و دل

ای خوش آن روزی که پیشت، جان سپارد جان من

از دل خود، دارم این محنت، نه از ابنای دهر

کاش بودی این دل سرگشته در فرمان من

چون بهائی، صدهزاران درد دارم جانگداز

صدهزاران، درد دیگر هست سرگردان من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر احساسات عمیق عاشقانه و دردهای درونی شاعر را به تصویر می‌کشد. او از نسیم صبحگاهی تازه و سرزندگی صحبت می‌کند، اما در عین حال به یاد شب‌هایی می‌افتد که بر معشوقش گذشته است. شاعر با ذکر دردهای ناشی از عشق، به شوق و شیدایی خود اشاره دارد و به تشبیه خود به بلبل و سمندر پرداخته است. او با اشاره به ناتوانی‌اش در بیان احساساتش، به ترس از جدایی و غم ناشی از آن می‌پردازد. در نهایت، او به عذاب‌های درونی خود اشاره کرده و آرزو می‌کند تا معشوقش در کنار او باشد، زیرا دردها و رنج‌هایش از زندگی روزمره ناشی نمی‌شود بلکه از نبود معشوقش است.