شمارهٔ ۱ شیخ بهایی
شیخ بهایی / مثنویات پراکنده / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
گر نبود خنگ مطلی لگام
زد بتوان بر قدم خویش گام
ور نبود مشربه از زر ناب
با دو کف دست، توان خورد آب
ور نبود بر سر خوان، آن و این
هم بتوان ساخت به نان جوین
ور نبود جامهٔ اطلس تو را
دلق کهن، ساتر تن بس تو را
شانهٔ عاج ار نبود بهر ریش
شانه توان کرد به انگشت خویش
جمله که بینی، همه دارد عوض
در عوضش، گشته میسر غرض
آنچه ندارد عوض، ای هوشیار
عمر عزیز است، غنیمت شمار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان اهمیت و ارزش عمر انسان میپردازد. شاعر با ذکر مثالهایی اشاره میکند که اگر چیزهای ظاهری و مادی مانند لگام خوب، آب زلال، یا لباسهای گرانقیمت نباشند، انسان هنوز میتواند با چیزهای سادهتر نیازهای خود را برطرف کند. در نهایت، او تأکید میکند که عمر انسان بیقیمت و عزیز است و باید آن را غنیمت شمرد، زیرا هیچ چیز دیگری قابل مقایسه با ارزش عمر نیست.