نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳ - غم ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار / قصاید / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گویی علامت بشر اندر جهان‌، غم است

آن کس که غم نداشت نه فرزند آدم است

شاعر پیمبری است خداوند او شعور

کاو از خدای خویش همه روزه ملهم است

هستم فدای طرفه خدایی که بر قلوب

الهام‌ها فرستد و جبریل او غم است

بر گردن حیات بپیچیده عقل و عشق

این هر دو مار با همه کس یار و همدم است

ماریست عقل‌، یک‌دم و چندین هزار سر

یعنی که عقل با غم بسیار توام است

ماریست عشق‌، یکسر و چندین هزار دم

یعنی غمی که بر همه غم‌ها مقدم است

هر زنده‌ای که نیست گرفتار این دوبند

او آدمی نه‌، بل حیوان مسلم است

نزدیک من حیات به جز رنج و درد نیست

رنج است و غصه زندگی ار بیش و ار کم است

دیدم به عمق جنگل هندوستان‌، بهار

جوکی گرفته ماتم و بوزینه خرم است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان غم و درد در زندگی بشر می‌پردازد و بر این نکته تأکید دارد که غم بخشی اجتناب ناپذیر از وجود انسان‌هاست. شاعر به عنوان یک پیامبر، از الهام‌های الهی پر شده و به اهمیت عقل و عشق اشاره می‌کند، که هر دو در زندگی بشر با غم و رنج توأم هستند. او مطرح می‌کند که هیچ فردی نمی‌تواند از این رنج‌ها فرار کند و اگر کسی چنین باشد، او را به عنوان انسانی واقعی نمی‌شناسد. در نهایت، شاعر زیبایی و شادی را در زندگی نمی‌بیند و فقط رنج و درد را می‌شناسد، حتی در نمادهایی چون بهار و شادمانی.