شمارهٔ ۱۳ سلطان باهو
سلطان باهو / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
صوفی بصدق دل نشوی تاصفا کجاست
این راه باصفاست ولی جز جفا کجاست
مقصود از جفاست خلاصی ز ما و من
جز ما و من خلاص شُدن راه صفا کجاست
گر دلق فقر را تو به پوشی چه میشود
آن لایق تو سیرت درویشی را کجاست
وین پوشش تو دلق همه خودنمائی است
جائیکه خود نمائی ست، فقر و فنا کجاست
ای یار خود نمائی با دلق میکنی
آخر ازین خیال پشیمانیت کجاست
دائم تو ذکر هُو خوان، باصدق دل ای یار
باهُو بساز هر دم آن هوی ها کُجاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به جستوجوی حقیقت و سیر درونی انسان میپردازد. شاعر از صوفی میخواهد که با صدق دل در مسیر صفا و سلامت قدم بردارد، و اشاره میکند که این راه با وجود زیباییاش، خالی از زحمت نیست. او میگوید که برای به دست آوردن صفا باید از خودخواهی و نام و نشان فاصله گرفت. شاعر با اشاره به لباس فقر و درویشی میپرسد اگر کسی این لباس را بر تن کند، چه تغییری در او ایجاد میشود و به نوعی به پوچی خودنمایی در جهان میپردازد. او بر این نکته تأکید میکند که در مکانهایی که خودنمایی وجود دارد، فقر و فنا درونی ناپیداست و باید از این توهمها دور شد. در انتها، شاعر به دوستش توصیه میکند که با صدق و خلوص دل به ذکر خدا بپردازد و از دنیای هوی و هوس فاصله گیرد. این شعر دعوتی به سادگی و راستگویی در راه معرفت و عشق است.