نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱ سلطان باهو

سلطان باهو / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

می‌نالم از عشق تو، جان را خبری نیست

بیمارم غمخوارم کس را خبری نیست

تا پای نهادیم درین راه تو جانان

حیران شده ام مرده دلان را خبری نیست

از حال من آگاه کجا میشود آن یار

هی های که این سنگدلان را خبری نیست

ای آنکه توئی طعنه زنی محض خطاست

این سوز دلم را تو چه دانی خبری نیست

خوشبوی وفا می‌شنود یار ز هر آه

آه صد این بی‌خبران را خبری نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر از درد و رنج عشق سخن می‌گوید و احساس تنهایی و ناامیدی خود را بیان می‌کند. او در تلاش است تا حس دلشکستگی و بی‌خبری دیگران از وضعیت خود را منتقل کند. عشق و جدایی او را بیمار کرده و هیچ‌کس نیست که به حال او رسیدگی کند. او به یار خود اشاره می‌کند که این درد و رنج را نمی‌داند و در پایان به حسرت و نداهای آهش اشاره می‌کند که هیچ‌کس از آن‌ها مطلع نیست.