نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲ سلطان باهو

سلطان باهو / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آشفته دل خویش درین دار فنائیم

بنمائی رخ خویش که مشتاق لقائیم

کس نیست چو ما بیدل در هجر تو ای یار

مغموم درین عالم بافقر و فنائیم

با ما ستم و ظلم مکن جور و جفا را

کوتاه بکن قصه که مهجور بماندیم

کس نیست که تدبیر کند سوز دل ما

بیچاره که ما یار بجز یار بماندیم

ای دوست بسی نالم در هجر تو هیهات

مجنون صفت آشفته و حیران بماندیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس عمیق درد و التهاب خود در فراق معشوق سخن می‌گوید. او به خود و دیگرانی که در هجران معشوق به سر می‌برند، اشاره می‌کند و از ظلم و ستمی که بر آنها رفته است، شکایت می‌کند. شاعر از یار خود می‌خواهد که اندکی به حال آنان رحم کند و در عذاب فراق، قصه را کوتاه کند. او به شدت در وضعیت دلتنگی و ناامیدی به سر می‌برد و خود را بیچاره و حیران وصف می‌کند. در نهایت، این احساسات عمیق او را به حالت مجنون‌وار و آشفته‌ای رسانده است.