شمارهٔ ۴۳ سلطان باهو
سلطان باهو / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
عمریست در طریق تو جان را که دم زدیم
هیچت صفا ندیدیم حیران بتر شدیم
تا کی شود ز لعل تو کامی بر آوریم
کز بهر کام خویش پریشان خود شدیم
با تو سخن که گوید که این هم مجال نیست
لیکن ز حال خویش بسی تنگ تر شدیم
جانان نبود آگاه زناموس بگزریم
حالم چنان رسید که مجنون صفت شدیم
ای یار چون ببستی دل خود به زلف یار
هرگز مگو چنین که پریشان خود شدیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن به احساسات عمیق و ناامیدی خود نسبت به عشق و معشوقش میپردازد. او از سالها تلاش و انتظار در راه عشق میگوید که هیچ خوشیای از آن ندیده و تنها پریشانی نصیبش شده است. او به این فکر میکند که تا کی میتواند به امید معشوقش زندگی کند و از اینکه حالش به شدت خراب شده است، ابراز ناله میکند. شاعر همچنین به وضعیت خود مانند مجنونی عاشق اشاره میکند و از دوستش میخواهد که درباره حال و پریشانیاش صحبتی نکند.